تبليغاتX
Love Story
Love Story
کوهساران مرا پر کن , ای طنین فراموشی ! !
Home Email Archive Designer

انقدراین درد بزرگ هست که رو لبام مهر سکوت خورده .

انقدراین درد عظیم هست که دوست دارم بخوابم و هیچ وقت سر بلند نکنم .

انقدراین مرثیه غم انگیز هست که اگر زمین هزاران باربچرخد باز این غم فراموش نخواهد شد .

انقدرتحمل این مصیبت سخت هست که نمی دونم شانه هایت تاب می آورد یا نه .

نمی دونم طاقت میاری یا نه .

آسمون رو که می دونم ، کم میاره زیر بار این غم .

دوست خوبم سارای عزیز

چی دارم بگم ، چی می تونم بگم

حرفم نمیاد ، اشک هم که خشکیده

خدا هم که . . . .  

جز دلداریت به صبر ، جز به اینکه . . . . 

چی می تونم بگم .

تسلیت هم کم میاره در مقابل با غم تو .

پ ن : مامان سارای نازم (قاصدک)بعد از تحمل چندین سال درد و رنج ناشی از بیماری دیروز رفت پیش خدا؛ تا شاید اونجا بتونه یه شب، بدون درد، بدون گریه های شبانه ، بدون مسکن های قوی،بدون غصه، بدون درد ،آسوده بخوابه . 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 9:34 توسط سپیده |


سلام

یه تصمیم هایی گرفتم که اگه نگمشون می ترکم:

1-دیگه حماقت نکنم ،این چند وقته مشغول حماقتی بودم که از عاقبتش مطلع بودم ولی نمی دونم چرا قدرت مقابله نداشتم .

 

2- دیگه تو وبلاگم از غم و غصه هام ننویسم تا روحیه خودم هم بهتر بشه

 

3- برای هدفم خودمو اینقدر نکشم کارها رو به آرومی دنبال کنم.

 

4-اینقدر دست و پای الکی برای حل مشکلات کاریم نزنم به قول فینگیل بانو مشکلاتم باید خودشون خودشونو حل کنن من دیگه باهاشون قهرم .

 

5-باید بی خیال یه سری حرکات و حرفها بشم مثلا اینکه تو محل کاریم یه سری از همکارا که خیلی هم خوبو محترم هستن متاسفانه جلوی جمع شروع می کنن در گوشی حرف زدن یا گاهی پیش اومده من بودم با 2 نفر از اونا که یعنی تو بوق،کلم،هویج، گلابی.................ما با هم کار داریم .این حرکت دیوونم می کنه روزی 10 بار زیر لب می گم خیلی بی فرهنگین اما دیگه می خوام بی خیال شم تا خودم کمتر آسیب ببینم

.

6-از کلمات غر و نق بپرهیزم اما خدایی له میشم تا 4 سر کار بعدشم کلاس زبان آدم یه جورایی قاطی می کنه ................

 

7-کمتر به دردو دل دیگران گوش بدم که بسی مایه بدبختی و افسردگیست.

 

8-دیگه دیگه.....................هیچی فعلا همینا بسه.

 

احساس می کنم خیلی اهدافم داره فرق می کنه دیگی از خودم توقع بیجا ندارم به جایی رسیدم که حس می کنم باید خیلی چیزارو دست خدا سپردو بی خیال شد .........بی خیالی خوب دنیاییه خوب...........پس بی خیال همه چیز.

چند روز پیش که برف اومد سر راه خونمون از اتوبوس پیاده شدم رفتم پارک برف بازی اونم تنهایی بعدشم رفتم کافی شاپ خاطره یه قهوه ترک خوردم همه یه جور نگام می کردن انگار کافی شاپ مجردی بری حروم شایدم میگفتن این دیگه کیه که تنهایی واسه خودش حال می کنه اما اونم دنیایی داره شاید باورتون نشه اما تا چند روز شارژ بودم گاهی آدم مجبور می شه خودش به خودش کمک کنه ولی از من به شما نصیحت گاهی با خودتون خلوت کنین واقعا احیا میشین.

با اینکه 6 روز به تولدم مونده ولی به جای خوشحالی بیشتر نگرانم ،نگران از چیزی که نمی تونم بگم .شاید شما هم تجربه افسردگی قبل از تولد رو داشته باشین فکر کنم طبیعیه ولی اینم یه حس جدیده هیچ سالی اینقدر   نگران نبودم  قراره طبق عهد نامه نگرانیه رو هم به حال خودش رها کنیم از بین بره.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 13:3 توسط سپیده |


Home | Archive | Email