انقدراین درد بزرگ هست که رو لبام مهر سکوت خورده .
انقدراین درد عظیم هست که دوست دارم بخوابم و هیچ وقت سر بلند نکنم .
انقدراین مرثیه غم انگیز هست که اگر زمین هزاران باربچرخد باز این غم فراموش نخواهد شد .
انقدرتحمل این مصیبت سخت هست که نمی دونم شانه هایت تاب می آورد یا نه .
نمی دونم طاقت میاری یا نه .
آسمون رو که می دونم ، کم میاره زیر بار این غم .
دوست خوبم سارای عزیز
چی دارم بگم ، چی می تونم بگم
حرفم نمیاد ، اشک هم که خشکیده
خدا هم که . . . .
جز دلداریت به صبر ، جز به اینکه . . . .
چی می تونم بگم .
تسلیت هم کم میاره در مقابل با غم تو .
پ ن : مامان سارای نازم (قاصدک)بعد از تحمل چندین سال درد و رنج ناشی از بیماری دیروز رفت پیش خدا؛ تا شاید اونجا بتونه یه شب، بدون درد، بدون گریه های شبانه ، بدون مسکن های قوی،بدون غصه، بدون درد ،آسوده بخوابه .

